Afsaneh-ye-Ofogh

و ما این چنین مومنانی هستیم ...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
 

 

...

امروز، آنجا، آن بیرون،" به نام تو" به دار می زنند، خون می ریزند، غارت می کنند، دروغ می گویند، فریب می دهند، همه "به نام تو"

...

امشب، ما، اینجا، پناه می بریم "از همه اینها" "به نام تو"   

...

و ما این چنین مومنانی هستیم،" به تو" !!!

 

پنجشنبه 8 بهمن 1388

 


 
comment نظرات ()
 
دیدن "صداها" !!!
نویسنده : Ofogh - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

می تونی تو کشور خودت، شهر خودت و زیر سقف خونه خودت باشی و احساس غربت کنی؛ 

نمی دونم من از اونها دور شدم، یا، اونها از من دور شدند، اتفاقی میرم رو شبکه های تلویزیون، همه چیز وارونه!!!! احساس زندگی تو دنیای ساختگی و نمایشی ترومن (The Truman show) را دارم ، خاموش میکنم،

می شه تو کشور خودت، شهر خودت و زیر سقف خونه خودت باشی و احساس غربت کنی ...

اون وقته که به دنبال صداها می گردی، صداهای آشنا، فضاهای آشنا و آدمهای آشنا...

بعد از این همه حوادث اخیر، خوندن نقدی درباره آخرین فیلم فرزاد موتمن، "صداها"، حس خوبی بهم می ده و با یاد "شبهای روشن" به دیدن "صداها" رفتم.

"صداها" در سطحی بسیار محدود اکران شد، به نظرم ارزش دیدن داشت،

می ترسم که تمام این صداها و فضاهای آشنا کم کم محو و حذف بشن L، آخه می دونید که ...

 (نویسنده دچار خودسانسوری  شده، نسخه دستنوشت چیزی متفاوت

بود، کاش می شد یه جوری نوشت که "شما" بفهمید و لی "اونا" نفهمند!!!) ....

آذر 138٨


 
comment نظرات ()
 
عشق مشروط !!!
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
 

"من"، "من"، "ما" شده بودند، فشرده در هم

نجوایی در گوش،
و تو از مشیری برایم خواندی:

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

و من نیز برایت گفتم، نه به نجوا که به فریاد گفتم:

"امروز" تو را بسیار دوست دارم
اما،
"فردا" به تو بستگی دارد!!!

18 دی 1388


 
comment نظرات ()
 
احساسات زنانه 2
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

تو هرگز ندانستی

تو هرگز نخواهی فهمید

 

I deeply loved u when I left u

 

تو هرگز ندانستی

تو هرگز نخواهی فهمید

می توان رها کرد

می توان همه چیز را در گذشته رها کرد

 

وقتی تو در اوج بودی،

ولی من آنجا نبودم، در اوج

 

من سالها در کنارت بودم...

…..

 

امروز،

من، آنجا هستم، در اوج، جایی در افق

همان جا که برای سالها  

تو، آنجا بودی

……

 

امروز،

 تو، اینجایی، تنها،

خیره به یک صندلی

در همان اتاقی که آرزوی ابدیتش را داشتم، در همان لحظه

 

باید ابدی می شد

 

تو هرگز ندانستی

تو هرگز نخواهی فهمید

 

می توان رها کرد

می توان همه چیز را در گذشته رها کرد

 

وقتی تو در اوج بودی،

ولی من آنجا نبودم، در اوج

 

امروز،

من، اینجا هستم، تنها، در اوج

 

امروز،

تو، آنجا هستی، تنها، در آن پایین

 

"تو باز هم پیش من نیستی"

 

(Afsaneh (Ofogh

12 دی 1388

 


 
comment نظرات ()
 
... Feminine Emotions
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

It was just after our first meeting

Again those pains and shivers

You couldn't see me behind my smiles

Shivering hands under the table, blue doubtful eyes behind the glasses

Maybe you don't know what games can bring our life

Shivering hands, sadness behind the smiles…

She was afraid of the ending,

But now I am even too scared to start

Maybe you don't know what games can bring our life

Shivering hands, sadness behind the smiles…

 

Afsaneh M (Ofogh) 24-Nov-2009

Has been written after listening to "Diamonds & Rust" by Joan Baez

Thank u dear MIM for editing …


 
comment نظرات ()
 
من یه دردم.../ شاهین نجفی Lyric & Music
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

 

 A Meaningful Lyric, I Like it

من یه  ایرانی افغانی ترک آمریکاییم     یه روسم عربم چینییم آفریقاییم

من یه یهودی زرتشتی مسیحی بهاییم   هندو مسلمونمو بی مذهبمو بوداییم

یه ایرانی ام که صفا و سادگی رسممه   یه افغانی ام که تاریخم پر ستمه

من یه کردم که رفیقم کوه و تفنگه   یه فلسطینم  که چهل پنجاه سال تو جنگه

یه آفریقایی سیاه مثل عمق جنگل   اونی که رفتار میشه باهاش مثل انگل

یه آلمانی ام که از نازی ها سیلی خورده   یه حزب که واسه جنایتش آبرومو برده

یه آمریکایی که دس تو دس عراقیا     گریه کردیم تو این جنگ و مرگ و غوغا

یه اشک قشنگ از چشم یه تبتی      که میسوزه تو حسرت آزادی مملکتی

یه ایرانی ام که پرچمم و گم کردم   وسط این همه اسم و رسم  سردر گمم

به هر شکل و لباس و زبون تو هر مملکتی ام     به نام عشق و آزادی و انسان حثییتم

به اینکه همه مثل همیم و فقط این یه اصل      به نام انسانیت که زیباترین  رسم

(من یه درد مشترکم فریاد کن منو       دیوار و بشکن و بیرون بزن از این تنو)

(رها شو رها شو تو وسعت دنیا رها شو   با هر رنگ پوستی و زبونی هم صدا شو)

واسه روزی که تمومه زندونا ویرون شن   و چشم مادرا واسه بچه ها گریون نشن

و روح قشنگ هیچ زنی لگدمال نشه   غیرت پر معنی مردها پایمال نشه

و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش    زنی از ترس خونواده نسوزه تو آتش

روزی که زندگی هیچ کسی تفتیش نشه   ملاک اعتاقاد و ایمان تسبیح و ریش نشه

روزی که آزادی تو خیابون همه برابر    زن و مرد کوچیک و بزرگ خواهر و برادر

روزی که همه جا توی صلح و آزادیه      قدم به قدم باغ و درخت و آبادیه

لحظه ای که شاید انسان دوباره معنی بشه  تموم این شعارای قشنگ عینی بشه

لحظه ای که میرسه شاید  ولی من نیستم    من خیلی زود تر از اونچه فک کنی میمیرم

ولی تو بمون و به یاد شاهین پرواز کن   پنجره های ذهنتو رو به دنیا باز کن

به جای من بخون و بخند و نفس بکش      تو هر لحظه اگه شد این سرود و آواز کن

بزار کوه پیش مرامت تعظیم کنه  آسمون بارون و با اشک تو تنظیم کنه

بزار واسه یه بار شده آدم آدم شه      مث استعاره ای از شعرای سادم شه

  دانلود فایل موسیقی: http://gooshnavaz.com/Music/IRani/88/Mehr/18/Shahin_Najafi/128/Man_Ye_Dardam.mp3
آلبوم ایلوژن/ شاهین نجفی

 


 
comment نظرات ()
 
Book Review: O zahir
نویسنده : Ofogh - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

Zahir is the name of the book by Paulo Coelho that I read it in last winter. I have read lots of books but I think it has been the most influential. The book is about the life of a writer who lost his wife and describes some events, places and people who he visited until he finds his wife eventually. The story is about a writer that I think the character is Paulo himself who has experienced living with many women but at the end, just one of them can give him what he expects. But even the best matching couples can feel bored during their life if they don't know the art of refreshing marriage life. And it was an obsession for the writer's wife. She was a war journalist that always asked and thought about vital aspects of life. She was always scared of routine life, being monotonous for her partner or even involving in an aimless life, so one day she left behind everything, although she loved her partnership life. We can consider this book as a real work, even in one situation, the writer mentioned directly that he criticizes new generation authors who put value on forms rather than themes. The book is full of experiments and hidden advice that could survive and guide modern mankind with his/her troubled and complicated life. I extracted many useful sentences of this book and sent it to my friends by E-mail and astonishingly, after one week I received it again by passing a chain trip on Internet. It shows, how even extracts of the book have been interesting for people. For a long time, this book was just like a Bible for me and I couldn't start another book. Up to now, I have given it to lots of people as a gift

By: Afsaneh (Ofogh) Mohsenzadeh/ Iran 2007, Summer


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٦
 

The Cook the Thief His Wife & Her Lover

 

 

Directed and written by
Peter Greenaway

 

 Message of the film for me: Love stories just happnes in Books World, Remembr Georgina and Michael when they were in Michael's book store
...


 


 
comment نظرات ()
 
جوشش ...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٠
 

«افق عمودی است و حرکت فواره‌وار»

تلاش، حرکت و از حرکت نایستادن
رفتن و رفتن و از حرکت باز نایستادن

طپشی پرسرعت در درون و اضطرابی بی‌امان ناشی از فرار عقربه‌های زمان و دست نيافتن به ذره ذره هستی تو

لمس حس زيبای بودن، زن بودن شوق جستن، يافتن، که من عبادت تو را نه در رکوع که در جوشش درونی و شوق يافتن می‌بينم

سفری بس کوتاه نه از آن جهت که ميل به اقامت باشد که از آن جهت که فرصت نوشيدن از عظمت هستی تو نيابم

شوق تجربه‌های نو، کشف و لمس اولینها

نواهايی که هماره مرا به سوی خود می‌خواند

پس پروردگارا یاریم کن تا دریابم ذره ذره هستی تو را در این سفر کوتاه ...

 

تير ۱۳۸۴


 
comment نظرات ()
 
قصيده عشق ...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۸
 

تنها بوديم آن زمان که قصيده عشق سروده شد

تنها ...

و آسمان به رنگ کبود

و چشمها بی فروغ

آن زمان که قصيده عشق سروده شد

...

پانزده آبان ۱۳۸۴

 


 
comment نظرات ()
 
نيستی پيشم...
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٠
 

نيمه شب، از خواب پا می شم
نيستی پيشم
باز ديوونه می شم
دوری تو
تيشه زد به ريشم
نيستی پيشم
بی صدا
، از من خالی می شم
هم صدا
، با بيداری می شم
گونه هام
خيس از شبنم غم
نيستی پيشم
...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٩
 

...
گمان کردم که تو بيايی
غم دل برون رود
تو بيامدی و غم برون نرفت و دگر شد...

۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۴


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۸
 

...
اشکهايی که هرگز نديدی
احساسی که هرگز لمس نشد
پشت ديوار من!!!

۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۴


 
comment نظرات ()
 
عشق‌ورزی عقاب‌ها...
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٦
 

در گذار باريکه رود، صبح‌گاهان
تفريح و تفرج‌کنان در گوشه‌ای آرام گرفته، به ناگاه
طنين گوش‌فرسايی بر فراز آسمان شنيده شد
عشق‌ورزی عقاب‌ها بود
در انتهای ابرها
در هم آميختن عاشقانه جفتها
در آغوش کشيدن يکديگر
يکی شدن چنگالها
با شدت و حدت، با بی‌رحمی و چرخش
دو جسم به هم پيوسته در يکديگر آميخته بودند

(والت ويتمن)


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٩
 

کاش که می‌شد حس منو حس بکنی
سينه از جا کنده شدنو حس بکنی
شده که عاشق مغرور ببينی تا به حال
که شده روز و شبش هوس ديدن يار
من نفهميدم که چه ربطی ميون چشم و دله
که هر چی تو دله چشما فرياد می‌زنه
***
واسه همينه، دعاش که اجابت می‌شه
می‌شه همون فراری
که نکنه اين چشمای نافرمون
بکنه حال دلو فاش
***
حالا تو نيستی و من اينجا تنها
حالا شده باز همون بی‌قرار دست به دعا
می‌شه که باز دعاش برآورده بشه
***
شده اين قصه، يه تکرار خنده‌دار

۶ اسفند ۱۳۸۳


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۳
 

چقدر دلم برای خودم تنگ شده
چقدر دلم برای تو تنگ شده

***

تهی کردم خودم را از خود تا به تو نرسم
شدم پوچ و تهی تا به تو نرسم
شدم همه خنده
تا تو نباشی
تا ياد نباشه

***

اما مگه می‌شه
که
تو نباشی

۳۰دی ۱۳۸۳



 
comment نظرات ()
 
زندگی سراسر اخلاقی ما؟!
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳٠
 

مصاحبه‌ای با آقای محمدرحيم اخوت را می‌خواندم*. اخوت را که حتماْ می‌شناسيد. اخيراْ رمان «نامها و سايه‌های» او نامزد چند مسابقه داستان نويسی بوده است.
ولی مسئله جالب در این مصاحبه نه کتاب برگزیده ایشان؛  بلکه فهرست عناوین کتب چاپ نشده بود که ظاهراْ و به قول خودشان «مشکل بدآموزی اخلاقی» داشته‌اند!!!
به نظر شما مخاطب این دسته از آثار ادبی اعم از ایرانی یا خارجی چه کسانی هستند؟
مخاطب روزنامه‌ها مجلات و سایر رسانه‌ها نظیر تلویزیون و ... چه کسانی هستند؟
به نظر می‌رسد سطح درک و شناخت مخاطبین رسانه‌هایی نظیر تلویزیون روزنامه و مجلات عامه‌پسند بیشتر از مخاطبین کتابهای ادبی است!!!!
چرا که هر روزه شاهد چاپ و نمایش انواع شیوه‌های ارتکاب جرم و نمونه‌های مختلف بزهکاری در این رسانه‌ها هستیم.
قاعدتاْ جماعتی که با این رسانه‌ها ارتباط دارند (که از نظر من از عمق کمتری برخوردار هستند) کمتر دچار بدآموزی اخلاقی می‌شوند تا جماعت کتابخوان؛ آن هم در حوزه ادبیات و اندیشه؟؟؟!!!!
مگر می‌توان زندگی را سانسور کرد  مگر می‌توانيد صحنه‌های خشونت و انواع کثافت‌کاريهای صفحه حوادث را از روزنامه‌ها حذف کنيد که انتظار حذف  صحنه‌های زندگی را از کتابها داريد؟! تا مبادا زندگی سراسر اخلاقی ما دچار خطر شود؟!
نتيجه توجه بيش از اندازه به اين زندگی سراسر اخلاقی؛ اين هست که اگر در آن سوی آبها به دنبال تصويب قوانين حمايت از همجنس‌گرايی هستند؛ در اين سوی آبها هم «بيجه» و امثال او با اخبارشان در همين رسانه‌های عوام‌پسند  مروج همان همجنس‌گرايی هستند؟!

اما مهم اين است که قشر کتابخوان منزه بمانند؛ پس کتابهايتان همچنان پشت حصار مميزی خواهد ماند تا منزه شوند برای حفظ زندگی سراسر اخلاقی‌مان؟!

۲۵ آبان ۸۳

*گفتگو با محمدرحيم اخوت: روزهای يک نويسنده


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٥
 

به گمانم قصه ما اينطوری شروع شد
تو به دنبال کشف ناشناخته‌ها بودی
و من  يه سرزمين پر از ناشناخته‌ها

...

به گمانم قصه ما اينطوری تموم شد
جزيره ناشناخته کشف شد

...

من هميشه سردمه
از همان زمان که فکر و ذهنم را در برابر تو عريان کردم
من هيچ وقت گرمم نشده

۷ مرداد ۱۳۸۳

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۸
 

تا حالا شده، شده در حالی که از فشار و ازدحام جمعيت در حال خفه شدن هستی نتونی دستتو بالا بياري، بالا بياری تا که اشکهای تنهاييت را پاک کنی؟!...
اون موقعه هست که تصميم می‌گيری تو همون جمعيت گم بشي، بری و ناپديد بشي،
جمعيتی که با همه انبوهيش نتونست...

بگذريم
دیگه حتی از گفتن این حدیث تکراری هم خسته شدم

۱۳ تير ۱۳۸۳


 
comment نظرات ()
 
آنها سه زن بودند...
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٥
 

به اصطلاح خودمان و از ديد خودشان روشنفکر  با تحصيلات آنچنانی  فعال در عرصه اجتماعی  آشنا با حقوق فردی و اجتماعی خود و ...
...
در آن چند ساعتی که به کنجی خزيده بودند و مثلاْ برای خودشان بودند 
در کنار هر کدام که می‌نشستی سنگينی حضور سايه را حس می‌کردی
سايه هميشه و همه‌جا حضور داشت   پدری که از به اصطلاح آزاديهايی که به دخترش داده بود دچار ترديد و پشيمانی شده بود    همسری که حضور همیشگی او را در کنار خود می‌خواست   آقایی که برای شرکت در این جلسه برای همراهی با او حاضر نشده بود و از این جهت هر از چند گاهی گوشه‌ای از ذهنش سنگینی می‌کرد...
...
آنها سه زن بودند  خزیده در کنجی  در یک روز تعطیل
با سایه‌هایی سنگین در کنارشان
...
خلوتی نيست    خلوتی نيست
اتاقی برای تنهايی ما نيست

۲۹ خرداد ۱۳۸۳


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٧
 

...
از چه روست که غرق چنين حرکتی شتابان گشته‌ام!؟

گذرش را حس می‌کنم

و انتها را به وضوح می‌بينم

از آن روست که مرا با آرامش راهی نيست

رهگذر را سببی برای ثبات نيست

او نهايت را می‌بيند...

۱۶ ارديبهشت ۸۳


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢۱
 

رفتی سفر ای بی‌خبر
از ما گذشتی
جای تو شد غم خونه کاشونه من
...
هر جا می‌رم
يادت هميشه
هرگز ازم جدا نمی‌شه
هرچند که اين سفر کوتاهه
اما دلم راضی نمی‌شه
...
فقط آرزوم همينه که تو از سفر بيای
نکنه يه وقت بميره
دلم از غم جدايی
...

خانم سوسن هم سفر کردند سالها ترانه‌‌‌های آهنگهای ايشان زمزمه پدران و مادران ما بود که ياد جوانی آنها را برايشان تداعی می‌کرد

دوست ندارم جزء آدمايی باشم که بعد از هجرت ديگران يادشان می‌کنند ولی طاقت نياوردم يادی از خانم سوسن نکنم وقتی که می‌بينم هنرمندان کشورم يکی پس از ديگری با آرزوی بازگشت به وطن در همان غربت چشم از دنيا می‌بندند خيلی متاثر می‌شم...

روحش شاد و يادش گرامی باد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٤
 

...

ميان نبودن تو

                      نااميدی

                                    و پوچی

باريکه‌راهی بيش نبود

                           و من به آن رسيدم...


 
comment نظرات ()
 
ديوار...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٤
 

شنيده بودم که عشق را با غرور راهی نيست. تو اين رابطه تو بايد از خيلی چيزا بگذری...

و مغرور    شيفته
شيفته خود

و ديدم که چگونه غرور تو شد ديواری
که هر روز بر قطرش افزوده می‌شد

و حالا
...
حالا من وتو

دو طرف اين ديوار قطور منتظريم

منتطريم که ديگری کاری بکنه برای ريختنش

غافل از اينکه به پايان سفر چند صباحی بيش نمانده

 

سفر نزديک است...

۲۱ اسفند ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٦
 

...
بوی عيدی         بوی توپ          بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو...
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عيدی از شمردن زياد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب...
فکر قاشق زدن دختر نازچشم سياه
شوق يک خيز بلند از روی بته‌های نور...
با اينا زمستون و سر می‌کنم
با اينا خستگيمو در می‌کنم
...



فرا رسيدن بهار طبيعت را به همه شما عزيزان تبريک می‌گم
به اميد سالی مملو از شادکامی برای شما


 
comment نظرات ()
 
کی می‌گه دل به دل راه داره؟!
نویسنده : Ofogh - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱
 

...
يه قطار آدمو تصور کن
پشت به پشت
نگاهشون به جلو
دلخوش به اينکه  دل به دل راه داره!؟

نه جونم به خطا رفتی
اونی که چشم بهش داری  خودش چشم به جلو داره و دلخوش به اينکه دل به دل راه داره و اونی که چشم بهش داره حتماً دوستش داره!!

نه جونم گذشت اون زمونا
این مثلاهم به زمان خودشون تعلق دارند

تو زمونه من و تو که سر می‌چرخونی  دود و آهن   آهنه و دود
مثلاشم جنس و بوی خودشونو دارند 

اينطور نيست؟!

۳۰ مهر ۱۳۸۲
 


 
comment نظرات ()
 
آيريليق (جدايی)
نویسنده : Ofogh - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۱
 

اينم ترانه جدايي به زبان مادريمکه دوستی که هرگز نديدمش لطف کرده و برام ارسال کرده:

 

(Aireliq(jodaee

I can't sleep at nights ,thinking of you.  --gejalar  fekrindan  yata bilmiram

I can't get these ,thoughts out of my mind.   --bo fekri bashimdan ata bilmiram

what am I to do since ,I can't reach you.--neinaiem ke sana chata bilmiram

oh separation ,separation,--akh aireliq,aireliq 

.painful separation.--iaman aireliq

It's harsher than --har bir darddan olar

any pain separation.---iaman aireliq

The  dark nights--uozoondor hejrinda

are so long in your absence.---gara gejalar

I do not know where--bilmiram man gedim

to go in the dark distance.---hara gejalar

my heart has been wounded--voorobdor galbima

by dark nights.--iara gejalar

oh separation ,separation---akh aireliq,aireliq 

painful separation.----iaman aireliq

It's harsher than---har bir darddan olar

any pain separation.----iaman aireliq


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۳٠
 

ماه درخشنده چو پنهان شود
شب‌پره وارد ميدان بازی شود

قشنگی بازيها به سادگی و خنده‌هاشه  تقلب که واردش شه ترجيح می‌دم جا بزنم  خارج بشم  برام فرقی نمی‌کنه چی خطابم کنيد

يه بازنده يا هر چيز ديگه

 

مدتی هست که تصميم گرفتم به يه بازی ديگه پايان بدم  حالم از بوی ناخالصی‌هاش بهم می‌خوره  برام فرقی نمی‌کنه چی خطابم کنيد

 

يه بازنده يا هر چيز ديگه


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٠
 

...
امروز روز تولدم هست. به قول خودت زنده باد ۲۰ بهمن!!!


می‌دونی چندتا ۲۰ بهمن هست که هديه‌ای ازت به دستم نرسيده
...
چند بهاره که پستچی ديگه بسته‌ای برام نداره
من سالهاست هزينه اشتراک صندوق پستی را پرداخت می‌کنم که هيچ دريافتی نداره 
بگذريم...

امروز به ياد اون روزا اولين هديه تولد را دوباره به تن کردم و کارت تبريک ارساليت را بوييدم
جالبه بعد از اين همه سال هنوز عطرت که بهش زدی نپريده ...
اين کار را هم از من ياد گرفته بودی که به هديه‌هايی که برای هم می‌فرستاديم از عطر خودمون بزنيم
...
آره من امروز دوباره هديه تولد قديمی را به تن کردم و به ياد اون روزا کارت تبريک ارساليتو باز کردم  بوييدم و خنديدم...

امروز روز ميلاد منه
...
فردا هم می‌خوام برم شاه چراغ تا که...

۲۰ بهمن ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٠
 

...

زندگيم پر شده از تکرار

اين همون چيزی بود که يه عمر ازش فرار می‌کردم

حالا اين گريز هم شده تکرار

 


 
comment نظرات ()
 
کوه يخی...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٥
 

سخته باور نکردن
سخته پشت هر دوستت دارم
يه کوه دروغ ديدن
سخته ديوونه بودن و خرقه عاقلی به تن کردن
سخته ترس از دوستت دارم گفتن
سخته ترس از دست دادن
سخته پنهان کردن سينه از جا کنده شدن
سخته...
چی دارم می‌گم؟!

سخت بود...
حالا بعد از اين همه وقت
بعد از اين همه زمين خوردن
ديگه سخت نيست
شنيدن دوستت دارم برات به اندازه پچ‌پچ رهگذرها بی‌معنيه
مدتهاست ريتم قلبت يکنواخته  يکنواخت يکنواخت...
 از اينکه دلت مثل ديگرون بابت هر بهانه‌ای از جاش بيرون نمی‌پره احساس قدرت می‌کنی 
حالا تو سردی  سرد سرد درست مثل يه کوه يخی

ولی راستشو بگم...
بعضی وقتا دلم بدجوری هوس اون قديمارو می‌کنه 
هوس از جا کنده شدن  هوس لحظه‌های انتظار  هوس دوستت دارم گفتنو شنيدنو

ولی نه
يادت نره يادت نره چه‌جوری و چندبار به زمينت زدند
حالا صاف وايسا  سرتو بالا بگير و به جلو نگاه کن

يادت باشه که تو سختی  سردی درست مثل يه کوه يخی
يه کوه يخی...

                                                       ۳۰آبان ۱۳۸۲


 


 
comment نظرات ()
 
«پايان اين افسانه کی رسد...»
نویسنده : Ofogh - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٤
 

همه آنها که دوستشان می‌داشتم  رفتند
همه آنها که دوستم می‌داشتند  رفتند
تا کی قرعه به نام ما بيفتد...

۱۳ دی ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
تقديمی‌های من به تو ...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢۸
 

 به تو تقديم می‌کنم ای عزيز ديروزی
همه آنچه را که از تو دارم امروز

غزلی ناتمام
دلی وصله شده
چشمانی خيره از انتظار
دست و دلی هميشه لرزان
شبانگاه هذيانها
و همه آنچه را که امروز برايم نمانده!!!
همه و همه را
به تو تقديم می‌کنم
ای عزيز ديروزی

                                                                                                                     ۱۸ آذر ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
باران...
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٦
 


...
باران
دانه‌هايش
يادآور تنهايی ماست
دانه‌هايی که می‌آيند
می‌پيوندند
جاری می‌شوند
و ما تنها
تنهای تنها
ناظر اين پيوندها
از پشت پنجره اتاق تنهاييمان

۸ آذر ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
...The show must go on
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٢
 

 اين روزها درباره بيماری وحشتناك ايدز فراوان می‌شنويم و می‌خوانيم.
نمی‌دونم شما فردی مركوری را می‌شناسيد يا نه، خواننده گروه كوئين كه والدينش ايرانی بودند. فردی وقتی مطلع شد كه به بيماری ايدز مبتلا شده، معروفترين آهنگ خودش به نام نمايش بايد ادامه پيدا كند را اجرا كرد. اين آهنگ يكی از آهنگهای مورد علاقه من هست.

در زير متن اين آهنگ را می‌توانيد بخوانيد:

 نمايش بايد ادامه پيدا كند

فضاهاي تهي
منتظر چي هستيم؟
محل هاي متروك
به نظرم نتيجه را مي دانيم
همچنان و همچنان
كسي مي دونه ما دنبال چي هستيم؟
يه قهرمان ديگه
يه جنايت فكر نشده ديگه 
پشت پرده ها
توي پانتوميم
مسير روبچسب
كسي مي خواد ادمه اش بده؟
نمايش بايد ادامه داشته باشه
نمايش بايد ادامه داشته باشه
اون تو قلبم داره مي شكنه
شايد آرايشم برق بزنه
اما لبخندم... سر جاشه
هرچي بشه
به شانسم وا مي ذارم
يه دلشكستگي ديگه،
يه عشق شكست خورده ي ديگه
همچنان و همچنان
كسي مي دونه براي چي زنده ايم؟
به نظرم  دارم ياد مي گيرم
كه بايد گرم تر بپوشم
به زودي تو يه گوشه
دور خودم مي چرخم
اون بيرون داره سپيده مي زنه
اما درون، توي تاريكي 
درد مي كشم تا آزاد شم
نمايش بايد ادامه داشته باشه
نمايش بايد ادامه داشته باشه
اون تو قلبم داره مي شكنه
شايد آرايشم برق بزنه
اما لبخندم... سر جاشه
روحم مثل بال هاي پروانه ها نقاشي شده
افسانه هاي پريان ديروز رشد مي كنن 
اما هيچ وقتي نمي ميرن
مي تونم پرواز كنم، دوستان
نمايش بايد ادامه پيدا كنه
نمايش بايد ادامه پيدا كنه
با لبخند باهاش روبرو مي شم

...The show must go on

Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on
The show must go on, yeah
Inside my heart is breaking
My make - up may be flaking
But my smile still stays on

Whatever happens, I'll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for ?
I guess I'm learning (I'm learning learning learning)
I must be warmer now
I'll soon be turning (turning turning turning)
Round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I'm aching to be free
The show must go on
The show must go on, yeah yeah
Ooh, inside my heart is breaking
My make - up may be flaking
But my smile still stays on

Yeah yeah, whoa wo oh oh

My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on (go on, go on, go on) yeah yeah
The show must go on (go on, go on, go on)
I'll face it with a grin
I'm never giving in
On - with the show

Ooh, I'll top the bill, I'll overkill
I have to find the will to carry on
On with the show
On with the show
The show - the show must go on
Go on, go on, go on, go on, go on
Go on, go on, go on, go on, go on
Go on, go on, go on, go on, go on
Go on, go on, go on, go on, go on
Go on, go on


 
comment نظرات ()
 
تمام نامهای من...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٥
 

افسانه‌ای بودم
ساغرم نام نهادی
اين چنين شد که شکستی مرا
به گمانم پس از آن بود
آری پس از آن بود
که همه هستی اين کهنه غزل به افق پيوست


                                                                                                                        ۴ آذر ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
هويت گمشده...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٧
 

امروز گذرم به در يکی از آنها افتاده است
مشکی می‌پوشم
زندگی خرج دارد می‌دانيد؟!

فردا از سر لجاجت هم که شده
قرمز و نارنجی می‌پوشم

جمعه با دوستان قراری دارم
تا ببينيم رنگ فضا چه می‌گويد!!

چه خسته‌ام امشب
راستی شما پيرهن آبی مرا نديديد؟!

۲۵ آبان ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱۸
 

...
تک‌نوايی سخت است
بی‌تو بودن سخت است
و من چه بيهوده شادم
به روز آفتابی
به سايه‌ای که مرا همراه است

۱۷ آبان ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
رنگ من يا رنگ صداقت آبيه
نویسنده : Ofogh - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٤
 

زن فالگير می‌گه آبی برام خوش‌يمنه
آخه من زن بهمنم
جالبه منم هميشه صداقتو به رنگ آبی می‌ديدم
زن فالگير می‌گه فيروزه سنگ خوش‌يمن منه
ميگن فيروزه با اون رنگ آبيش خودشو قربونی صاحبش می‌کنه
می‌شکنه تا که رفع بلا کنه
جالبه منم هميشه صداقتو به رنگ آبی می‌ديدم

                                                                                             ۱۴ آبان ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
مهر ابدی
نویسنده : Ofogh - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱۱
 

همه سرگردان
همه گمشده در اين وادی
در جستجو
می‌کشاند ما را
به اين سو به آن سو
سر می‌کوبيم
رها شده در اين وادی
فرا خوانده می‌شويم
در اين مسير طولانی
به گمانم يافتمش
آری هموست
اين همان روشنايیست
ولی نه
اگر اين او بود
دور نمی‌شد
مهر او ابدی است
و ما سرگشتگان
چه بسيار در اين راه به خطا می‌رويم
فرا خوانده می‌شويم
نور
در حرکتيم
حس نزديکی به او را با عشق لمس ‌می‌کنيم
نسيمی از جانب او می‌وزد
و اينگونه است که او را لحظه‌ای لمس می‌کنيم
ولی به خطا می‌رويم
رسيدن به او وصل ابدی است
مهر ابدی
                                                                   
۷ آبان ۱۳۸۲                                                                                


 
comment نظرات ()
 
اگر او بخواهد...
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٧
 

من می‌دانم
می‌دانم
اگر او بخواهد
من و تو مقابل هم قرار خواهيم گرفت
بی‌آنکه بخواهيم
بی‌هيچ تلاشی
گريزی نيست
من و تو به دفعات در مقابل هم قرار خواهيم گرفت
اگر او بخواهد
آری
اگر او بخواهد

                                                                                 ۷ آبان ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٥
 

ويگن هم رفت...

روحش شاد و يادش گرامی باد

«مهتاب» نام ترانه‌ای است که مرحوم ويگن اولين آهنگش را برای آن ساخته و خوانده است:

مهتاب ای مونس عاشقان
روشنايی آسمان
مهتاب ای چراغ آسمان
روشنی‌بخش جهان
کو ماهم؟
...
با او در آنجا بوديم
فارغ از دنيا
لبها به لبها بوديم
با يکديگر پبش تو تنها بوديم
مفتون و شيدا غرق تماشا بوديم
مهتاب امشب که پبش توام
او رفته و من مانده‌ام
افسوس رفت و آن دوران گذشت
سر نهم بر کوه و دمن
از هجرش
...
فارغ ز دنيا
لبها به لبها بوديم
با يکديگر پيش تو تنها بوديم
مفتون و شيدا
غرق تماشا بوديم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱
 

در عجبم!؟

هر آنکه در طلبش برآمدم پاسخم نداد

وانکه پاسخش ندادم در طلبم برآمد!!!

اين است رسم روزگار ما!!!؟؟؟

26 مهر ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٦
 

 به تو نزديک می‌شوم و دور

به خود نزديک می‌شوم و دور

گويند تو با منی و در من

و من به تو نزديک می‌شوم و دور

من به دنبال تجسم تو

تا که تصوير کنم جايی برای تو

من به دنبال تصوير و تجسم تو

و تو در من و من دور از تو

۲۰ مهر ۱۳۸۰


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٩
 

و تو هر بار سوگند می‌خوری

که مرا متوقف کنی

بسيار خوب عزيز

می‌ايستم

ولی زمانی که زمانت برسد

او که خواهد رفت تو هستی

نه من

و من

بی‌آنکه سوگندت دهم

تنها به نظاره افق می‌نشينم

۱۱ مهر ۱۳۸۲

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٥
 

از كنار هم می‌گذريم

و به جلو نگاه می‌كنيم

غافل از اينكه ذهنمان

به جانبش پرواز خواهد كرد

۱۱ مهر ۱۳۸۲

الهام گرفته شده از كليپ ترانه White Flag by Dido

"Lyric of "White Flag

I know you think that I shouldn't still love you,
I'll tell you that.
But if I didn't say it, well I'd still have felt it
where's the sense in that?

I promise I'm not trying to make your life harder
Or return to where we were

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I know I left too much mess and
destruction to come back again
And I caused but nothing but trouble
I understand if you can't talk to me again
And if you live by the rules of "it's over"
then I'm sure that that makes sense

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be


And when we meet
Which I'm sure we will
All that was then
Will be there still
I'll let it pass
And hold my tongue
And you will think
That I've moved on....

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be


Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

Well I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٢
 

زمانی از تو به تو پناه می‌بردم!!!

ياد داری

حال به که پناه برم از تو

ای بيگانه


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۳
 

به عقب که برمی‌گردم

می‌خندم

راست می‌گفتی

چه شيرين بود لحظه لمس عشق

امروز...

تو نيستی

عشق نيست

ولی من

به عقب که برمی‌گردم

می‌خندم

                                                     سوم مهر ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢
 

در انتظار؟!

انتظار ...

ريشه در هستی ما دارد

دانه‌ای که از همان ابتدا در وجود کاشته شد

هماره در انتظار

دختر هوم.........انتظار مرد سوار بر اسب

در انتظار روزی بهتر

در انتظار بازگشت

بازگشت او که رفت

در انتظار طلوع

در انتظار ظهور

او که کاری خواهد کرد

انتظار.............اميد..............

همه رو به افق نشسته‌ايم..........


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٥
 

زيستن!؟

خود همه عذابی بود برای آدم ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
 

...

و

می‌رسد زمانی که زندگی را بايد از نو نوشت

۲۱ شهريور ۱۳۸۲


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
 

...

هوسی را عشق نام نهاديم

۲۹ بهمن ۱۳۸۰


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
 

فرهنگ نشر ايراني: حذف پديدآورنده

 

                                                                           افسانه محسن زاده[۱]

 

تابستان سال 1374 بود كه براي خريد كتاب به كتابفروشي محل مراجعه كردم. هنوز شناخت چنداني از نويسنده ها و آثار برجسته نداشتم، بنابراين تصميم گرفتم از كتابفروش كمك بگيرم.

با توجه به سني كه داشتم (شور خاص دوره  جواني) به سراغ كتابهاي خانم فهيمه رحيمي رفتم، ولي ترديد داشتم.

كتابفروش كه قصد كمك به من را داشت، كتاب "تصويرهاي زيبا[۲]"ی " سيمون دوبوار[۳]" را به من پيشنهاد كرد و البته وقتي از كتاب تعريف مي كرد، نام "سيمون دوبوار" را با تأكيد هر چه بيشتر مطرح
مي كرد.

من كه علاوه بر تعاريف آقاي كتابفروش، مجذوب طرح جلد كتاب هم شده بودم - طرح زيبايي كه بعد از خواندن كتاب هيچ ارتباطي بين آن و محتواي كتاب پيدا نكردم- ، كتاب مذكور را خريداري كردم.

تا پيش از آن اكثر كتابهايي كه خوانده بودم، يا از بنگاه ترجمه و نشر كتاب بود و يا چاپ آنها به زمان پيش از انقلاب برميگشت كه مشخصه اكثر آنها اختصاص فصلي و يا صفحاتي درباره نويسنده و يا حتي مترجم اثر بود و البته من با بسياري از نويسندگان و آثار آنها از همين طريق آشنا شدم.

در آن زمان نه خانم "سیمون دو بوار[۴]" را می شناختم و نه در کتاب اطلاعاتی درباره ایشان ارائه شده بود.  به خاطر ترجمه بد کتاب، فقط به این نتیجه رسیدم که اساساً کتاب مطلبی برای ارائه نداشته است. سالها بعد بود که با آثار، افکار و زندگی دو بوار آشنا شدم.

            معرفی صاحب هر اثر، افکار، زندگی و سایر آثار او ضمن اینکه شناخت بیشتری  برای خواننده فراهم می کند، موجب برقراری ارتباط بهتر و مؤثرتر خواننده با اثر خواهد شد.

            شاید اهل کتاب،  بسیار با آثاری مواجه شده باشند که خالق آنها تنها در حد یک نام معرفی شده  باشد و چه بسا پس از مطالعه اثر بنا به دلایل مختلف خواهان کسب اطلاعاتی بیشتر درباره خالق اثر باشند، ولی مسلماً این اطلاعات را از طریق همان اثر به دست نخواهند آورد، در مورد اکثر آثار چاپ ایران که این مسئله صدق می کند.

            به نظر می رسد، این مسئله حذف پدیدآورنده تا حد زیادی به فرهنگ ایرانی باز می گردد. برای مثال به مقایسه انواع آثار منتشره به زبانهای لاتین و فارسی بپردازید. اکثر مقالات منتشره در نشریات لاتین همراه با شرحی درباره تجربیات، زمینه کاری و سایر آثار نویسنده، تصویری از وی و حتی امکانات ارتباطی نظیر تلفن، نشانی و حتی اخیراً پست الکترونیکی پدیدآورنده است. به ندرت پیش می آید که بخشی از یک کتاب لاتین به معرفی کامل خالق آن نپرداخته باشد. در کتابهای ترجمه به فارسی چاپ قدیم هم این مسئله تا حدی رعایت می‌شد، ولی در حال حاضر کمتر ناشرینی هستند که به این شیوه اطلاع رسانی پایبند باشند.

            حتی در محملهای نوین اطلاعاتی زمان حال سایت‌های اینترنتی - نیز این تفاوت فرهنگ ایرانی با سایر فرهنگها را به وضوح  مشاهده می‌کنید. در حالی که معرفی بانیان و طراحان سایتهای خارجی، بخش ویژه‌ای را به خود اختصاص داده است، در سایتهای ایرانی تا حد امکان از داشتن چنین بخشی پرهیز می شود.

            به نظر می‌رسد، پدیده حذف پدیدآورنده در فرهنگ ایرانی، بازتابی از روحیات و مسائل اجتماعی ایرانی جماعت باشد. جماعتی که حرفی برای گفتن دارد، عقیده و نظری برای مطرح کردن دارد، ولی قرنها به دلایل مختلف از جمله محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی، ترجیح داده است، سکوت را برگزیند، در لوای نامی دیگر ظاهر شود، خودسانسوری کند یا با استفاده از فنون مختلف در پس پرده سخن بگوید و در نهایت کمتر شناخته شود.

            نتیجه اینکه، آنچه در فرهنگ ایرانی مطرح است، اثر است نه خالق آن. اگر که می بینید در شناسنامه کتابخانه‌ای اثری (کارت فهرستنویسی کتاب) نام پدیدآورنده، سرشناسه و مدخل واقع شده است، تنها به این دلیل است که اساساً الگوی شناسنامه کتابها و آثار، فرهنگ و الگویی وارداتی است که استانداردهای آن در آمریکا و انگلیس تدوین می شود و ارتباطی به فرهنگ نشر ایرانی ندارد.

            نظر و قضاوت درباره اینکه این نوع اطلاع‌رسانی در فرهنگ نشر ایرانی تا چه حد در آشنایی جامعه کتابخوان با پدیدآورندگان و ترویج کتابخوانی مؤثر خواهد بود را به شما واگذار می کنم، ولی آنچه که مسلم است، ناشر ایرانی پس از نشر اثر، عملاً هیچ نوع پل ارتباطی بین خواننده و پدیدآورنده باقی نمی گذارد.

 



1. کارشناس ارشد علوم کتابداری و اطلاع رسانی

2. (Les Belles Images) تصويرهاي زيبا/ سيمون دوبوار، ترجمه ناصر ايراندوست._ (بي جا): انتشارات گيل، 1373.

 

 

[۳]. Simone de Beauvoir

4.  نویسنده، محقق و آزادیخواه فرانسوی که به سال 1908 در یکی از محلات پاریس به دنیا آمد. وی در زمان دانشجویی با ژان پل سارتر آشنا شد و تا آخر عمر با او زندگی کرد. از مهمترین آثار دوبوار می توان به مجموعه حجیم "خاطرات" و "جنس دوم" اشاره کرد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٦
 

...

و گاهی عشق الماسی از نفرت می‌تراشد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٦
 

انتظار

 

كنار پنجره انتظار نشسته ام

زانو در بغل

و به افقهاي انتظار چشم دوخته ام

ديده هاي من مدتي است

خيره به اين افق است

اين وجود در انتظار است

 

2 اسفند هزار و سيصد و هشتاد

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Ofogh - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٦
 

به نام او ...


 
comment نظرات ()